صدای پای بهار..........

آمد..........باز با وقار و شکوه فراوان از راه رسید............

مدتها بود صدای آمدنش و بوی عطر فرح بخشش را حس میکردم.......و در سکوت به انتظارش نشستم.

بهار با تمام زیبایی هایش وجودم را از خودش لبریز کرد......

باز نوروزی دیگر و عجیب آن است که این سنت دیرینه همیشه برای من تازگی دارد......

شهر من امروز پر از زیبایی و نشاط بود........مردمی که لباسهایی تازه و به رنگ روشن بر تن کرده بودند و اکثرا یک گلدان سنبل و یا یک شاخه گل در دست داشتند......خیابونهای زیبا و قدیمی رشت امروز هم شاهد مردمی با لب های خندان بود که به محض دیدن چهره آشنایی زبان به تبریک باز میکردند(وخب شهرستان است و اکثر مردم هم دیگر را میشناسند.....تصور کنید که چه پیش میاید!!!)

خوشحالم که امسال هم موفق شدم به هر ترفندی بود در کنار پدر و مادر و خانوادم سر سفره هفت سینی باشم که هر سال مادرم با سلیقه و دقت خاص آنرا تزیین میکند...باشم.من اعتقادی دارم که شاید از نظر بعضی ها مسخره باشد ویا فکر کنند که من یک انسان خرافاتیم.......ولی از نظر من قابل احترام برای خودم است و اون اینه که اگه سالی من با خانوادم سر سفره و یک جا نباشم در تمام سال باید از هم جدا باشیم ویا خدای نکرده همدیگر را نداشته باشیم!!!

امسال دعای من تلاش و کوشش بیشتر با نیم نگاهی به پاره ای از مسایل بود و عهدی که در دل بستم و برای رسیدن به آن تمام تلاشم رو میکنم.......

از این موضوع نمیگذرم که پیام صلح آمیز پاره ای از کشورها به ایران و مردمم هم دلم را گرم کرد و وجودم رو از صلح و آرامش پر کرد...........اگرچه اوضاع اقتصادی جهان در سال فعلی ممکن است خوب نباشد ولی امید دارم امسال سال صلح و دوستی کشورم با سایر کشورها باشد........به دور از هر جنگ و تنشی.

در سالی که گذشت همه چی برام خوب بود(مسایل کوچک رو در نظر نمیگیرم و در کل اگه نگاه کنم سالی آرامتر نسبت به سال ۸۶ برام بود.).....تغییر بیمارستانم.......آشنایی با یک دوست مهربان و فداکار........موافقت با مهمانیم.......مهمتر از همه وبلاگم و آشنایی با انسانهای متعالی در این فضا نظیر دکتر پرتقالی عزیز و سایر دوستان و جابجایی به مسکنی بهتر و آرامتر در تهران و خیلی چیزهای دیگر.

به هر حال در سال جدید برای همه دوستانم شادی...آرامش و موفقیت را آرزو میکنم.......آنگونه که دلشان میخواهد.

قشنگترین  SMSهایی که به مناسبت عید به دستم رسید:

شیشه عطر بهار لب دیوار شکست و هوا پر شد از بوی خدا.........همه جا آیات اوست...دیدنش آسان است.........سخت آن است نبینی او را!!!سال نو مبارک.

و دیگری:

دل تو اولین روز بهار.......دل من آخرین جمعه سال........و چه دورند و چه نزدیک به هم......نوروزت مبارک.

این هم یک عکس از سفره هفت سین مون......حاصل تلاش های مادر مهربانم.

چهار شنبه سوری.....

باز هم یک چهار شنبه سوری دیگه گذشت....

قبل از اینکه مراسم رو اجرا کنیم من که مثل همیشه برای دوختن لباس شب عیدم دیر اقدام کرده بودم دست به دامن خیاط دوران کودکیم فاطی خانوم شدم و بعد از کلی منت و خواهش با وجود درد شدیدی که در زانوها و دستاش داشت رضایت داد لباسم رو تا ۳ فروردین تحویلم بده (لباس امسال من فیروزه ای و با طرح ترمه هستش.......به نظر خودم چیز قشنگی از آب در میاد.......)

وقتی به دستا و صورتش نگاه میکردم متوجه شدم واقعا چقدر پیر شده و دیگر خبری از اون فاطی خانوم جوون و شاداب بچگی های ما نیست.......همیشه یک چیز در این زن از دوران کودکیم برام جالب و تحسین بر انگیز بود و اون رعایت نظافت و پاکیزگی اونه.......که هر وقت حتی سر زده پا به داخل خونش بذاری...میبینی که همه جا برق میزنه و اون وقته که با خودم فکر میکنم واقعا روستایی های شمال جزو پاکیزه ترین و نظیف ترین ها هستند......براش همیشه آرزوی سلامت دارم.

امسال هم مثل سال های قبل بساط شکستن کمج.....پریدن از رو آتیش.....روشن کردن آبشاری و ترکاندن ترقه های مختلف.......ایستادن سر چهار راه و فال گوش واستادن.....بیرون انداختن از خونه با جارو(اگرچه کارایی این سنت به نظر من جای بحث داره!!!!!!!).......خریدن آینه و شانه توسط مادر محترم.......سبزی پلو و ماهی سفید و سر زدن به هم محلی های قدیم و آجیل خوردن و..............گرم بود.

 

این بار در شهر رشت شاهد آزادی های بیشتری بودم.......مردم در کوچه ها با صدای بلند آهنگ گذاشته بودند و میخوندند و میرقصیدند.......و اصلا آزار و اذیتی در کار نبود.

به دیدن همسایه های سابقمون رفتیم و کلی حرف زدیمو خندیدیم.

۴ شنبه سوری قشنگی رو تجربه کردم.

 

خرید ماهی شب عید...........

مهمانی.....

بالاخره بعد کلی دوندگی درست شد............

۶ ماه رشت...........و پهلوی خانواده بودن ارزش اون همه دوندگیو داشت.....اگرچه با تهدید رییس بخش و هزار مشکل دیگه روبرو شدم و خدا میدونه برگردم چی پیش میاد؟!!!ولی ارزش داشت........

فقط ته دلم یک حس دلتنگی غریبی دارم......باید از دوستی جدا شم که در ۶ ماه گذشته لطف بی پایانشو نثارم کرد........اونقدر به من محبت کرد که گاهی از خودم میپرسیدم علت این همه مهربانی او چه میتواند باشد!!!!!

اونقدر دوستش دارم که به خاطرش ۶ ماه مهمانیمو به تعویق انداخته بودم ولی بالاخره مجبور شدم پا روی دلم بذارم و ازش جدا شم...........شاید وضع آموزش جراحیم با این جابجاییم بهتر بشه!!!فکر میکردم شاید انتخابات مدیر گروه تحولی در وضع خراب این دانشگاه ایجاد کنه ولی متاسفانه مدیر گروه با انتخابات اساتید جراحی انتخاب نشد(یعنی ضاهرا اساتید به یک نفر از ۲ کاندیدای انتخاب شده رای دادند ولی رییس دانشگاه از حق وتوش استفاده کرد و کاندیدای دوم رو انتخاب کرد که رای نیاورده بود و مایه تعجب همگان شد!!!).....این هم از دانشگاه ما!!!!!!!!!!(تکرار شدن مصایب امتحان دستیاری در بعدی بزرگتر!!)

در کشیک آخری که در پاویونم در بیمارستان (ف)دادم با تمام وسایل اتاق و پاویونی که یاد آور غصه های بیشمارم بود خداحافظی کردم.......

ورودی اتاقم در پاویون خانوم ها که داستان این اتاق هم مفصله!!!

در آخرین روز بیمارستانم در سالی که در حال تموم شدن است و بالاخره طلسم بخش اطفال و اتمام دوره جراحی اطفال هم با پایان سال جدید رقم خورد.... تولد یکی از بهترین اتندینگ جراحی اطفالو جشن گرفتیم و هدیه من و رزیدنت اورولوژی به اون همین کیک تولدیه که عکسشو گذاشتم با شمعی به شکل علامت سوال!!!

دیروز  با ماشین خودم برای اولین بار به سمت رشت راه افتادم!!!!

اولین بار بود که در جاده تهران به رشت میروندم و اوایل دلهره عجیبی داشتم ولی بعد از طی چند کیلومتر متوجه شدم رانندگی در جاده به مراتب از رانندگی در شهر تهران آسون تره البته اگه خواب آلود نباشی و حواست جمع باشه......هر چه بیشتر به رشت نزدیک تر میشدم ....بیشتر پی به این موضوع میبردم که واقعا هوای تهران آلوده است و زندگی در تهران با کوتاه شدن عمر یک انسان نسبت مستقیم دارد!!!!!!!!!

خستگی.......

این روزها کشیک های پشت سر هم خیلی خستم کرده.........

از این بیمارستان به اون بیمارستان.........

هنوز کشیک یک روز تموم نشده کشیک روز بعد شروع میشه..........

حالا باز اینها چیزی نیست..........من بیمارستان و بیمار هامو دوست دارم ولی اینکه باید تمام حواستو روی برخورد با همکارات متمرکز کنی تا مبادا نزدیک عید زیر آب بزنند و کشیک اضافه ای تحمیل کنند و یا گهگاه خودتو برای حرفایی از طرف اتندینگ آماده کنی که تا استخونتو میسوزونه..........تو چشمات نگاه میکنند و با حرفایی از جنس آزار و بدی روحتو خراش میدن.......به راستی به عواقب کارشون نمی اندیشند.......اینهاست که خیلی خیلی گرد خستگی رو بر بدنت مینشونه........

با تمام این اوصاف بوی بهارو میشه حس کرد......بهار با تمام قشنگی هاش آهسته آهسته داره مجددا وارد زندگیم میشه تا یک سال دیگر رو با هزاران امید و آرزو شروع کنم و شکر گذار خدایم باشم.

با شروع فصل بهار در تهران شاهد جنب و جوش بیشتر مردم هستم........

مردان و زنانی که بر لبه پنجره ها ایستاده اند و در حال نظافت هستند.......ماهی قرمز هایی که در تنگ هایی به اشکال مختلف کنار پنجره اتاق بیماران کوچک بیمارستانم از این ور به اون ور میرند.......کارت تبریک های زیبایی که امسال هم تنوع خاصی نسبت به پارسال پیدا کرده اند.......انتشارات یساولی........نشر گویا و چندین نشر دیگر که شاید یکی از مزایای تهران به شهرستان ها وجود همین انتشارات رنگ و وارنگشون هست که زیبا ترین کارت ها و تقویم ها رو به سرعت میتونی در تهران پیدا کنی و بخریش.........

من هر وقت نزدیک عید پامو داخل این انتشارات میگذارم تا مدتی طولانی محو زیبایی هاش میشم........تا به خودم میام ۳۰ دقیقه ای گذشته و سپس شروع به انتخاب کارت ها......تقویم ها و پوستر ها میکنم و کلی با خریدام حال میکنم.

برای امسال عید قصد دارم یک ابتکار جدید از خودم ارایه بدم........رفتم دانه های کاجو جمع کردم.....و میخوام امسال داخل اونا شاهی سبز کنم....میخوام بدونم چه شکلی میشه!!! 

شیرین کاری های رزیدنت سال یک جراحی..........

در یکی از شبهای کشیکم خانومی ۶۰ ساله با سابقه بیماری قلبی و بستری قبلی درCCU به اورژانس با درد مداوم ناحیه اپی گاستر مراجعه کرده بود که به پشت تیر میکشید و تغییرات نواری هم داشت و در معاینه تندرنس ناحیه اپی گاستر و RUQ داشت ولی مورفی ساینش منفی بود و تب هم نداشت.....در سونوگرافی سنگهای متعدد صفراوی داشت که قطر بزرگترینش ۸ میلی متر بود....برای R/O تشخیص های دیگر یکی از کارهامون فرستادن آمیلاز و لیپاز بود که با همین ۲ آزمایش به ویژه لیپاز تشخیص مسجل شد که آمیلاز وی ۱۵۰۰ و لیپاز ۱۰۰۰ داشت و برایش پانکراتیت صفراوی مطرح شد و ICU admission درخواست شد ولی این بیمار دارای یک CT scan جالب بود که در اون به وضوح پانکراس بزرگ و مجرای سیستیک وی رویت میشد که تا اون زمان من ندیده بودم!!(باید بگم بیمار اصلا بد حال نبود ولی به چشم خودم دیدم که یک پانکراتیت چطور ناگهان میتونه اونقدر بدحال بشه که تا پای مرگ بره).

و اما در هفته ای که گذشت به توصیه یکی از دوستان از جمعه بازار پارکینگ پروانه تهران واقع در جمهوری هم دیدن کردیم که برام بسیار شگفت انگیز بود..........اجناسی در ۳ طبقه پارکینگ طبقاتی که تعداد زیادی از اونها قدیمی بودند و لباسهای محلی که تنوع رنگشون روحم رو جلا میداد و اما رستورانی که در طبقه آخر راه انداخته بودند با خوشمزه ترین دیزی که در تمام عمرم خوردم!!!

 

برای گرفتن این عکس از پیر مردی که ۳ تار در دستانش بود از وی کسب اجازه کردم و اون با روی خوش پذیرفت.

 

این هم یک نمونه از شیرین کاری های رزیدنت شکموی سال یکی من.......وقتی با یخچال خالی  از غذا روبرو شد و دید غذایی که با هزار بدبختی و امید در منزل برای خودش درست کرده بود به همراه جاش غارت شده.........این جملات را روی برگ سیر بیماری نوشت و بر سر در یخچال پاویون زد تا عبرتی برای سایرین باشد!!!کلی از این کارش خندم گرفته بود......به ویژه وقتی دستمو گرفت و برد و این شاهکارشو نشونم داد!!!!

(نوشته:دوست عزیز........لطفا به غذاهای دیگران بدون اجازه دست نزنید.......چون اگر تکرار شود باشما برخورد میشود!!)

 

 

 

 

 

فوت یک دوست!!!

وقتی دوست قدیمیم از رشت بهم زنگ زد و گفت دکتر(ش) دیروز بالاخره خودشو کشت..........نمیدونستم چی بگم!!!!!!!!

ناخودآگاه فلاش بک زدم به روز های اینترنیمون که با دکتر(ش)گذروندم!!

اون یک همشهری بود که مثل من و دوستم بهاره داشت اردبیل درس میخوند و بعد از اتمام درسمون طرحشو رو در پرت ترین نقطه کشور انتخاب کرد تا خدمت کنه و وقتی هم برای مطالعه به قصد امتحان رزیدنتی به کتابخونه یکی از بیمارستان های رشت میرفتم دوباره موفق شدم بعد ۲ سال ببینمش.....این بار حلقه ای ساده و نقره ای در دستش بود که خبر از ازدواجش میداد...بهش تبریک گفتم و اون با خوشحالی گفت نامزد کرده و اگه قبول شه انشالله ازدواج میکنه.

برای امتحانات دوره ای که کلاس نو اندیشان هم گذاشته بود به تهران میرفتم و از قضا باز هم اون رو میدیدم و حواسم بود که نمرات اون امتحاناتش بسیار از من بهتر میشد.........

نتایج اومد و هر دو قبول شدیم... هر دو جراحی.........

بهم زنگ زد و تبریک گفت............قشنگ این حرفش یادمه که میگفت آرزوم همیشه طی یک مرحله از زندگی تحصیلیم در تهران بود ولی خب.......حیف که نشد!!!!

حدود ۲ ماه قبل بود که بهم خبر رسید(توسط یکی از رزیدنت های داخلی انتقالی )که دکتر (ش)۲ بار  خودکشی ناموفق داشته!!!!داشتم شاخ در میاوردم.........چرا؟؟؟!!!

و بالاخره هم در آخرین اقدامی که داشت خودشو کشت ولی من هنوز هم علتشو نمیدونم!!!

اون خوش تیپ...با شخصیت و محترم بود و همسری مهربان داشت و به قول خودش عاشق جراحی بود ولی چرا؟!!!

 قلبم با خبر مرگش فشرده شد.

25 شب کشیک.........

پیرو علاقه ای که در ماندن در بیمارستان اطفال از خودم نشون دادم و هم چنین علاقه فراوونی که از جانب کادر اتاق عمل بیمارستان اطفال و رییس بخش نسبت به خودم حس میکردم....بالاخره این هماهنگی از طرف روسا به عمل اومد که من بتونم یک ماه دیگه اطفال باشم ولی کشیک های بیمارستان (ف)رو بدم!!!

با این توصیف کشیک های ۲ بیمارستانم رویهم به ۲۵ کشیک در اسفند ماه میرسه که خودش کمر شکنه...

۲ تا از این کشیک ها رو دیشب در بیمارستان جنرالم دادم که حاصلش ۲ جراحی اورژانس بود....

وصبحش هم در بیمارستان اطفال کشیک بودم...

خلاصه کابوس واقعی به این میگن.....گذشته از حس بدی که رییس بخش بیمارستان(ف) نسبت به من پیدا کرده و دیشب که برای گاستروژژنوستومی اورژانس اومده بود کلی نصیحتم کرد که...........

خلاصه....ولی ته دلم خوشحالم که صبحام اینجا هستم و ریخت اتندینگ و سال بالاهای از خود راضی اونجا رو نمیبینم.

اینجا رو دوست دارم.