وقتی دوست قدیمیم از رشت بهم زنگ زد و گفت دکتر(ش) دیروز بالاخره خودشو کشت..........نمیدونستم چی بگم!!!!!!!!

ناخودآگاه فلاش بک زدم به روز های اینترنیمون که با دکتر(ش)گذروندم!!

اون یک همشهری بود که مثل من و دوستم بهاره داشت اردبیل درس میخوند و بعد از اتمام درسمون طرحشو رو در پرت ترین نقطه کشور انتخاب کرد تا خدمت کنه و وقتی هم برای مطالعه به قصد امتحان رزیدنتی به کتابخونه یکی از بیمارستان های رشت میرفتم دوباره موفق شدم بعد ۲ سال ببینمش.....این بار حلقه ای ساده و نقره ای در دستش بود که خبر از ازدواجش میداد...بهش تبریک گفتم و اون با خوشحالی گفت نامزد کرده و اگه قبول شه انشالله ازدواج میکنه.

برای امتحانات دوره ای که کلاس نو اندیشان هم گذاشته بود به تهران میرفتم و از قضا باز هم اون رو میدیدم و حواسم بود که نمرات اون امتحاناتش بسیار از من بهتر میشد.........

نتایج اومد و هر دو قبول شدیم... هر دو جراحی.........

بهم زنگ زد و تبریک گفت............قشنگ این حرفش یادمه که میگفت آرزوم همیشه طی یک مرحله از زندگی تحصیلیم در تهران بود ولی خب.......حیف که نشد!!!!

حدود ۲ ماه قبل بود که بهم خبر رسید(توسط یکی از رزیدنت های داخلی انتقالی )که دکتر (ش)۲ بار  خودکشی ناموفق داشته!!!!داشتم شاخ در میاوردم.........چرا؟؟؟!!!

و بالاخره هم در آخرین اقدامی که داشت خودشو کشت ولی من هنوز هم علتشو نمیدونم!!!

اون خوش تیپ...با شخصیت و محترم بود و همسری مهربان داشت و به قول خودش عاشق جراحی بود ولی چرا؟!!!

 قلبم با خبر مرگش فشرده شد.