خرمشهر.......
امروز در کنار تمام دستورات پزشکم......با ابعادی بسیار کوچک ولی با مفاهیمی به بزرگی شهامت....ایثار و جوانمردی جوانان سالهای جنگ......سالروز این پیروزی افتخار آفرین رو تبریک گفتم.
از زمانی که خودمو شناختم به امروز به عنوان برگی زرین از تاریخ کشورم افتخار میکردم......
کاری به اینکه چرا جنگ شروع و تحمیل شد......نداشتم و ندارم.......فقط یک چیزو از دوران کودکی ام....سالهای ۶۰...۶۱ خوب به خاطر دارم که چطور ساعتها پای تلویزیون مینشستم و به فیلم ها و اخبار جنگ گوش میدادم و فقط دوست داشتم اونهایی که ایرونی هستند....زنده بمونند و پیروز بشند!!
یادمه با وقتی صدای آژیر قرمز بلند میشد و مامانم چراغهای خونه رو به سرعت خاموش میکرد و من و خواهرم رو در آغوش میگرفت......با ترس بهش میگفتم......مامان نکنه صدام پشت پنجره های ما باشه!!!و بعدها فهمیدم که چه رنجی کشیدند مردم جنوب و غرب کشورم.....که اونقدر دشمن رو نزدیک خود حس میکردند.......مردم خرمشهر..........شهری که به تعبیر مادرم....زمانی یکی از زیبا ترین شهرهای ایران بود.