این روزها کشیک های پشت سر هم خیلی خستم کرده.........

از این بیمارستان به اون بیمارستان.........

هنوز کشیک یک روز تموم نشده کشیک روز بعد شروع میشه..........

حالا باز اینها چیزی نیست..........من بیمارستان و بیمار هامو دوست دارم ولی اینکه باید تمام حواستو روی برخورد با همکارات متمرکز کنی تا مبادا نزدیک عید زیر آب بزنند و کشیک اضافه ای تحمیل کنند و یا گهگاه خودتو برای حرفایی از طرف اتندینگ آماده کنی که تا استخونتو میسوزونه..........تو چشمات نگاه میکنند و با حرفایی از جنس آزار و بدی روحتو خراش میدن.......به راستی به عواقب کارشون نمی اندیشند.......اینهاست که خیلی خیلی گرد خستگی رو بر بدنت مینشونه........

با تمام این اوصاف بوی بهارو میشه حس کرد......بهار با تمام قشنگی هاش آهسته آهسته داره مجددا وارد زندگیم میشه تا یک سال دیگر رو با هزاران امید و آرزو شروع کنم و شکر گذار خدایم باشم.

با شروع فصل بهار در تهران شاهد جنب و جوش بیشتر مردم هستم........

مردان و زنانی که بر لبه پنجره ها ایستاده اند و در حال نظافت هستند.......ماهی قرمز هایی که در تنگ هایی به اشکال مختلف کنار پنجره اتاق بیماران کوچک بیمارستانم از این ور به اون ور میرند.......کارت تبریک های زیبایی که امسال هم تنوع خاصی نسبت به پارسال پیدا کرده اند.......انتشارات یساولی........نشر گویا و چندین نشر دیگر که شاید یکی از مزایای تهران به شهرستان ها وجود همین انتشارات رنگ و وارنگشون هست که زیبا ترین کارت ها و تقویم ها رو به سرعت میتونی در تهران پیدا کنی و بخریش.........

من هر وقت نزدیک عید پامو داخل این انتشارات میگذارم تا مدتی طولانی محو زیبایی هاش میشم........تا به خودم میام ۳۰ دقیقه ای گذشته و سپس شروع به انتخاب کارت ها......تقویم ها و پوستر ها میکنم و کلی با خریدام حال میکنم.

برای امسال عید قصد دارم یک ابتکار جدید از خودم ارایه بدم........رفتم دانه های کاجو جمع کردم.....و میخوام امسال داخل اونا شاهی سبز کنم....میخوام بدونم چه شکلی میشه!!!