تبليغاتX
فقط یک لحظه سکوت

شاید یکی از بزرگترین لحظات زندگیم...آشنایی با تو بود....کارولین عزیزم.....دوستی که در ابتدا بودن و نبودنش در پاویون سال یک داخلی برام مهم نبود....ولی وقتی فهمیدم زرتشتیه و چون تا اون موقع هیچ وقت یک زرتشتی رو نردیک خودم ندیده بودم....برام جالب شد که باهاش بیشتر حرف بزنم و برام از فرهنگ و عقایدشون بگه.

اون رزیدنت قلب بود و همش سرش تو کتاب....دختری زیبا از خانواده ای خیلی خوب....با اخلاقی دوست داشتنی.

هیچ وقت دروغ نمی گفت....زیر آب نمی زد و مهربان بود.....ناخودآگاه بیشتر به سمتش کشیده شدم.

تا اینکه وقتش رسید که قلبی ها برن رجایی....من موندم و کشیک های 2 نفره داخلی که قبلا همیشه با کارولین می ایستادم....ولی حالا اون دیگه تو بیمارستانی که با هم مریض میدیدیم ...تو حیاطش قدم میزدیم...میخندیدیم...املت کافی شاپشو می خوردیم...نبود.

کم کم به نبودنش تو بیمارستانم عادت کردم و رفت و آمدمون به بیرون از بیمارستان و خونه هامون محدود شد....

تا اینجاش برام قابل تحمل بود ولی وقتی 6 ماه از رفتنش به مرکز قلب گذشت...خبری تلخ بهم داد که در سفری که به امریکا داشته....قصد رخت برکندن از وطن و ادامه تحصیل در اونجا رو داره......

اون انصراف داد.......

شاید به اندازه یک دنیا ناراحت شدم......دوست نداشتم بره و دوست ندارم بره.....

فقط میتونستم گریه کنم.....بهترین دوست تمام زندگیم....حالا به اندازه 3 قاره می خواست از من دور بشه....تمام خوشحالیم این بود که هنوز 2 سال وقت دارم ببینمش تا اون امتحانات فدم به قدم USMLE رو بده....

و حالا اون میره که step 2 رو هم بده و شهریور برای همیشه از پیشم میره.

گاهی بهش میگم: کارول...تو ارزش تمام سختی های منو داشتی....تغییر رشتم...بزرگترین حسنش آشنایی با تود که مثل آب زلالی و پر از زیبایی و خوبی هستی.....

در همین جا تمام عشق و دوستی ام رو نثارت میکنم و میگویم که همیشه بمان دوست خوبم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:45 PM  توسط مریم | 

واقعا جالب نیست که نزدیک ارتقا باید بارو بندیلو ببندم.....از خونه ای که 4 سال زیبا(به استثنای روزهای رزیدنتی جراحی) رو در اون جا گذروندم...به مکانی دیگر نقل مکان کنم....

دل کندن از طبقه آخر(سوم) خونه ای قدیمی با حیاطی زیبا و همسایگانی بی نهایت مهربان برایم بسیار دشوار است.....

خونه ای که وقتی صبح ها پامو ازش بیرون میگذاشتم پر بود از عطر گل رز ونوای دلنشین بلبل که حال و هوای شمال رو برایم تداعی میکرد....با همه نوع مغازه روبروی بن بست یو مانند خانه ام...که فقط اسمش بن بست یاس بود ولی در اصل کوچه ای یو مانند بود که لحظه ای من را از شلوغی های خیابان اصلی دور میکرد و بعد مجدد از سمت دیگر به خیابان اصلی باز میشد!!...درست مثل وبلاگم.......

فقط کافی بود از پله ها پایین بیام و از حیاط زیباش بگذرم و بعد از طی کردن مسیری کوتاه و درست روبروی منزلم...ردیفی از معازه های قدیمی...میوه فروشی...آرایشگاه....تاکسی تلفنی...تعمیرات منزل...لبنیاتی...کافی شاپ و خشک شویی به همراه مغازه ای کوچک از اجناس عتیقه زیبا ولی بسیار گران...و در کناری دیگر کافی نت و تعمیرات کامپیوتر...کبابی.....و سر اخر کفاش پیر محله که هر وقت از کنارش رد میشم به من لبخند میزنه و میگه خانم دکتر واکس بزنم.

یادم نمیره...هر وقت ماشینم پنجر میشد و یا روشن نمیشد....تنها نمیموندم....و در عرض 2 دقیقه به یاریم میومدند....

احساس امنیتی که در این خونه داشتم....وصف نشدنیه.....ولی حالا باید ازش دل بکنم....

امروز نفرولوژی هاریسونو تموم کردم.....احساس رضایتی فوق العاده.....:)

روز شماری میکنم برای سال 4 و کتابخونه ای که من هستم و اون.....:))و تلاش مجددی برای پرش و ورود به مرحله جدیدی از زندگی تحصیلیم....که 2 سال عقب افتاده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:48 PM  توسط مریم | 

باز به یک امتحان ارتقای دیگه نزدیک میشم.......

این روزها درس میخونم....فقط دوست دارم سرعتم بیشتر و بیشتر شه.....حسم بهم میگه...مریم سریعتر....دختر بجنب...

ولی خب مسئولیت های دیگه ای هم رو دوشمه...که اگه انجامشون ندم....بعد ها خودمو نمی بخشم....

با نزدیک شدن به سال 4 داخلی و شمارش معکوس تا اتمام دوره رزیدنتی داخلی که سرتاسرش برام پر از هیجان و شادی بود.....حس غریبی رو در خودم تجربه میکنم....از یک طرف دوست دارم زودتر آف شم..برم کتابخونه....از طرف دیگه دلم واسه بخش...مورنینگ های پر از بحث داخلی و اساتیدمون(البته نه همشون) تنگ میشه....

امروز 3 تا مورد نفریت لوپوسی دیگه رو تونستم به پایان نامم اضافه کنم....تا حالا فقط 4 مورد از تشدید نفریت رو پیدا کردم که کرایتریاهای منو داشته.....ولی تعداد موارد لوپوس بدون نفریت کم نبوده.....

این هم میگذره بلاخره....:)

خدایا...چقدر دیگه مونده تا روماتولوژی قبول شم؟!!!









+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:23 AM  توسط مریم | 

دنیای کوچیک ما.......

شب همسایه روبرویت صدایت میکند که خانم دکتر مادر شوهرم مهمان ماست...فشارش بالاست.....میروی پیشش و میبینی بیماری که در مورنینگ همان روز معرفی شده...همسرش است!!!

بیماری که پیچیده بود و تشخیصش دشوار....

آقای 55 ساله ای که با هماچوری از 3 ماه قبل مراجعه کرده و متوجه ترومبوز ورید کلیوی چپ در بررسی هایشان شده بودند...با کلیه ای با سایز و اکوی افزایش یافته که ابتدا بدلیل بالا بودن آنتی کاردیولیپین برایش آنتی فسفولیپید سندرم را مطرح میکنند و سپس بدلیل درد های سینه پلورتیک سی تی آنژیو میشود و آمبولی های متعدد ریوی در می آید .....در نهایت علت آنتی فسفولیپید وی ثانویه به بدخیمی مثل کانسر پروستات و یا مثانه ذکر میشود و تو می مانی که به همسایه محترم چی بگی!!!

اما خودمونیم داخلی فوق العاده زیباست.......از کنجکاوی کردنشون و پیگیر بودنشون لذت میبرم......

درس میخونم و از خودم راضیم فعلا....:))

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 2:5 PM  توسط مریم | 

مادرم....دوری از تو بعد از این چند روز بودن پیشت ....برایم به غایت دشوار است.....

امروز بعد از پشت سرگذاشتن یک ترافیک سنگین باز به شهر کثیف...شلوغ ولی هیجان انگیز تهران برگشتم....

میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست.....من هم باید قاعدتا با شروع غم انگیزی که در ابتدای سال داشتم....به این نتیجه برسم که سال 91 باید سالی پر از غم و سرخوردگی برام باشه ولی یک چیزی در اعماق وجودم فریاد میزنه که این سال میتونه برام پر از موفقیت و شادکامی باشه.

امیدوارم این طور باشه......

خیلی دوست دارم در یک سال هم بوردمو بگیرم و هم فوق قبول شم تا ببینیم خدا چی میخواد.....

میریم که با نفرولوژی سال 3 شروع کنیم...ادامه مبارزه و رزیدنتی 6 سالمو.......

سعی میکنم در سال جدید بیشتر بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 8:1 PM  توسط مریم | 
وبلاگم....جایی که میتونم از غم ها و شادی هام بنویسم و سال جدید بهانه ای شد برای اینکه دوباره بنویسم....

سال 91 رو با غمی به سنگینی یک کوه آغاز کردم....من و خانوادم با چشمانی گریان سال جدید رو شروع کردیم...دیدن مشکلات زندگی دیگران از دور...هیچ وقت به اندازه لمس اونها از نزدیک نیست....و می فهمی که چقدر بهت نزدیکند و تو باورشون نداری...درک میکنی وجود کسانی رو که با ظاهری بسیار معصومانه به تو نزدیک میشوند و از یک حیوان پست ترند....فقط دم ندارند!!!

به راحتی دزدی میکنند...دروغ میگویند و تو هر وقت یاد چشمان مظلومش میافتی....نمیتونی بپذیری که کسانی هستند که میتوانند با ارزش ترین چیز زندگیت را ازت بگیرند.....

در سال جدید نو شدم با تجربه ای بزرگ که جشم ها نمیتوانند دریچه روح انسان باشند!!و اینکه چقدر من به عنوان یک انسان تنها هستم.....و هرگز به کسی اعتماد نکنم....باورش نکنم....حتی اگر خیلی به من نزدیک باشد....حتی اگر.....

ای کاش میتونستم راحت بنویسم......

دیروز تنها کشیک سال 3 رو دادم....در آغاز کشیک بی نهایت افسرده بودم....به دیوار پاویون تکیه دادم و در تنهایی گریستم....ولی بعد از دیدن چند مشاوره و راند اورژانس.....بهتر شدم....سال پایینی ها برداشت شان از چشمانم...دوری از رشت و از خانوادم بود!!و من گذاشتم در تصور غلطشان بمانند....

دیروز بر بالین بیمارانی حاضر شدم که با تمام وجودم دوست داشتم....دستانم را پر از بوی بهار کنم و زیبایی های آن را تقدیم شان کنم.....

پسر 30 ساله ای که بدنبال تروما به فقرات کمر دچار شکستگی مهره های کمری شده بود و 20 روز بود که بدون حرکت در بستر بیماری بود....من به عنوان پزشک مشاور او را ویزیت کردم که دچار نارسایی حاد کلیه شده بود...در بخشی وافع در زیر زمین بیمارستان....و بر روی تختی دور از پنجره!!از پرستار خواستم تختش را عوض کند و او را که افسرده و نا امید بود به کنار پنجره منتقل کند و پرده ها را کنار زدم تا بهار را ببیند....

ویا پیر مردی که از تویسرکان بدنبال تهوع و استفراغ چند روزه توسط همسر پیرش به تهران آورده شده بود...شاید علاجی برای همسرش که با لهجه قشنگش او را سایه سر خود مینامید...پیدا کند...

افتخار میکنم که یک پزشکم.....و خداوند این قدرت را به من داده است که علیرغم درد عظیمی که در وجودم بود....بتونم آلامی برای درد هم نوعان خودم باشم....هم نوعانی که کمرم را شکستند و عزیز ترینم را از من گرفتند.

سال نو را به تمام کسانی که انسان هستند و با انسانیت زندگی میکنند...تبریک میگم...و آرزویم دوری همیشگی اشان از انسان نماهاست..... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 11:20 PM  توسط مریم | 

امسال شب یلدا رو دز بیمارستان در کنار پدرم گذروندم که سومین روز جراحی قلبشو پشت سر میگذاشت....

با تنی رنجور و با نفس هایی که به سختی میکشید.....تمام شب ما رو در خوندن حافظ یاری کرد....بیمارستان هم برای خانوادمون تخفیف قایل شد و گذاشت 6 نفرمون دور هم جمع بشیم....و با هم هندونه و آجیل بخوریم.

از وقتی پدر بستری شده...بیشتر و بهتر میتونم بیمارانم و همراهانشونو درک کنم ....نگرانی ها و دلتنگی هاشونو لمس کنم و فکر میکنم حس همدردی بیشتری پیدا کردم.

در نهایت با غصه پدر و مادر رو ترک کردیم....و به سمت خونه ای راه افتادیم که تا به این لحظه بدون پدر و مادر شب یلدا رو به صبح نرسونده بودیم.....

پی نوشت:

شب یلدا بر تمامی دوستانم مبارک....چقدر پاسداشت این سنت ایرانی رو دوست دارم......که ایرانیان این بلند ترین شب سال....شب تولد مینو...الهه زن و میترا...الهه خورشید را شب زنده داری میکردند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 0:19 AM  توسط مریم | 
گاهی حس میکنم..آخ که چقدر امتحان بورد نزدیکه و چقدر این امتحان برام مهمه......

خوندن هاریسون رو دوست دارم.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 8:20 PM  توسط مریم | 
گاهی فقط دلت میخواد بشینی اونایی رو که دوست داری نگاه کنی........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 6:14 PM  توسط مریم | 
بدلیل بارش برف و کشیک بودنم در روز ۴ شنبه ناچار به دل کندن از رخشم و گذاشتن پراید نازنینم در پارکینگ منزل شدم و در نتیجه دیروز خود را با تاکسی تلفنی به بیمارستان رسوندم که مبلغی ناقابل ولی همیشگی یعنی ۷۰۰۰ تومن از اینجانب دریافت کرد.....!!!

و مسلما بدلیل نداشتن ماشین و از روی خستگی فراوان بدلیل کشیک طاقت فرسای شب قبل با بستری کردن ۱۵ بیمار که راند هرکدام فقط ۱ ساعت طول میکشید(که البته به یاری سال ۲ خوب دیشبم این زمان به ۶ ساعت تقلیل پیدا کرد) و رویت ۲۵ مشاوره اورژانس به همراه سر و کله زدن با گروه های دیگر.....کادر بیمارستان مبنی بر درست انجام دادن برخی از کارها!!و پذیرش های مختلف از بیمارستانهای دیگر..........فقط با بی حالی میخواستم هرجور که بود سریعتر به خونه برسم......بگذریم که به زور هم دوره ای هام از جام بلند شدم و لباس پوشیدم!!!.......که گیر راننده ای بی انصاف افتادم که بعد از سوار شدن متوجه شدم طرف آدم نیست و فقط باید حواسم جمع باشه!!به محض رسیدن جلوی منزل مبلغ ابلاغی از طرف ایشان ۱۰۰۰۰ تومن اعلام شد.....من هم خسته.......گفتم...من هرگز چنین مبلغی به شما نمیدم....مسیری که هر روز میرم و میام و میدونم قیمت روز چقدره....!و تاکسی هم قیمت مشخصی داره....و خب پلاک ماشین برای همین جور وقتا بدرد میخوره......قیافش دیدنی بود.......

گفت ۹۰۰۰ تومن.....!!و من هم گفتم بیشتر از ۷۰۰۰ تومن امکان نداره پرداخت کنم!!برگشت و با قیافه ای خشمگین به من خیره شد....تو دلم کمی احساس خطر کردم.......ولی باز دست را درکیف کردم و ۷۰۰۰ تومن رو بهش دادم.....که به من گفت......من راضی نیستم.......گفتم میل خودتونه.......برای اینکه پول زور ندادم راضی نیستی......هرگز چنین پولی نخواهم داد........

با عصبانیت پیاده شدم........و منتظر موندم تا دور شود که البته ۳ یا ۴ دقیقه ای طول کشید تا حرکت کرد!!!

الان که این مطلب رو یادداشت میکنم با خودم فکر میکنم که واقعا بر مبنای کدوم قانون انسانی و شرعی به خودشون اجازه میدهند تا زور بگویند.....به زور پول بگیرند و تا این اندازه دروغگو و پست باشند....که متاسفانه امثال این آقا نه فقط در صنف تاکسیرانان...بلکه در اقشار دیگر جامعه امروز ایران و حتی در قشر پزشکی کم نیستند!!به راستی چه چیزی باعث این همه نابهنجاری در رفتار یک عده خاص میشه؟؟!!!ای کاش این تعداد از مردم کشورم که بدبختانه بر آمارشون روز به روز افزوده تر میشود....کمی منصف تر و به قولی آدم تر بودند تا شاهد ایجاد موجی از مهربانی و متعاقب آن پیشرفت ایران بودیم......ای کاش.......

من هنوز هم امیدوارم .........

به فول داریوش کبیر"هرگز دروغگو را به جمع خود راه ندهید که آفت مملکت هستند".......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 1:58 PM  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
آموزش پزشکی
نقش خیال
پزشک و تبلیغات پزشکی در اینترنت
آمیز قلمدون
جراح دیوانه(شیر سارا)
تبسم خدا
یک دنیا خاطره(رها.......)
دکتر سارا
از نگاهی دیگر
medicineman
پزشک 78
اینجا سرد است.....
مدیکوس
لاپاروسکوپ
مردی از جنس ترانه
سیمای انسان راستین
خاطرات یک دانشجوی پرستاری
به آسمان بگو........
ایراندخت
دست نوشته های یک پزشک
پزشکی و زندگی
یادداشتهای یک دانشجوی پزشکی
دانستنی های داروخانه
دکتر ایکس
روانپزشک نیمه دیوانه
آسمون و ریسمون
تب و تاب طب
باران
قرارمون ........تو آسمون
خانه رویاهای من
دکتر مثبت
جامعه جراحان ایران
ویدیو های جراحی
سایه گرم
دکتر پرتقالی
میز غذا
پزشکان ایران
انجمن پزشکان عمومی ایران
سازمان نظام پزشکی
وبلاگ دستیاران پزشکی(گل پسر)
دبیر خانه شورای آموزش پزشکی
پزشک گمشده
پزشکان بدون مرز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آرشيو
پیوندها
قالب وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM